تبليغاتX
دفترچه
باید گذشت...باید به زمان اجازه بدیم تا بگذره...ولی باور کن بعضی مواقع جواب عکس میده....

دلیل دارم.دلم یه دلیل محکمه.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 23:25  توسط عسل ازگلی  | 

توی بعضی چیزها منطقم فلج میشه،هرچی فکر میکنم، هرچی خودم و موقعیتم رو با دیگران مقایسه می کنم اتفاقی نمیافته، انگار بعضی مسائل مثل میخ توی مغزم فرو رفته.

از یه طرف دوست دارم بیشتر بدونم، از طرف دیگه میترسم این دانسته ها ذهنمو الکی مشغول حواشی کنه. از یه طرف مطمئنم و از طرف دیگه هی دچار تردید میشم...نکنه نباشه...نکنه...

این مرحله ی شکل گرفتن خیلی برام سخته.دوست دارم به یه باور قطعی برسم،یه قول ابدی، یه عشق پایدار.دوست دارم پایه های دلم محکم باشه، نلرزه، با هر حرفی ترک برنداره...من باید منطقی باشم.یک انسان بالغ.

از مچاله شدن در برابر این مسائل متنفرم.رسیدن به امنیت عشق رو برای خودم آرزو میکنم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 18:46  توسط عسل ازگلی  | 

انگار فقط باید صبر کرد تا حسابی جا بیفته...گرم بشه...شعله بگیره.

انگار فقط باید سکوت کرد تا اجازه بدیم کار خودشو بکنه...راه بره...پا بگیره.

شاید فقط باید بود...حضور داشت.

شاید باید حرف زد...قصه گفت...دلخوش بود.

انگار...شاید...باید....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 23:0  توسط عسل ازگلی  | 

این روزها کوچه های محله ی ما در حال ثبت خاطراتی تکرار نشدنی ست.....بعضی چیزها را باید نگه داشت... تا ابد
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 10:41  توسط عسل ازگلی  | 

از وقتی که فهمیدم هرکس دچار یک سری پیش نویس های زندگی برای خودشه، دارم از آدمایی که نمایشنامه غمگینی رو دنبال می کنند دوری می کنم... می دونم که از تعداد دوستهای زیادم کم میشه ولی باور کنید خیلی راحت تر می شم. اینجور آدما حتی بهت فرصت نمی دن با دنیای واقعی مواجه بشی..همش میخوان جذابیت غم انگیزشون رو بهت نشون بدن...

تصمیممو گرفتم که برای خودم یه نمایشنماه دوست داشتنی بنویسم...به امید خدا



+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 20:57  توسط عسل ازگلی  | 

مرور کردن بعضی چیزها که قبلاً اتفاق افتاده چقدر خوب است...چقدر نرم است...چقدر امیدوار کننده ست....

تصور چیزهایی که هنوز اتفاق نیافتاده هم خوب است...دلگرمی است...روحیه می دهد آدم را...

.

.

یادمان دادند وقتی زخم خوردیم گریه نکنیم،زود خوب می شویم...

یادمان دادند بعد از هر نا امیدی ،امید است...

یادمان دادند برای خوشحالی دیگران، سعی کنیم از خواسته هایمان بگذریم...

یاد گرفتیم سکوت کنیم...صبر کنیم و...بزرگ شویم!

.

.

یاد آوری یادگرفته هایم مشکل است...نفَس می خواهد...نفَسی که تا بحال حبس نشده باشد...نترسیده باشد...عمیق باشد...

نفَس می کشم...عمیــــــــــــــــــــق...و فوت می کنم... همه شان  زیر و رو می شوند...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 12:22  توسط عسل ازگلی  | 

خداي من هنوز خيلي كوچك است...خداي من هنوز مي تواند در قلبم جا بگيرد...خدايم هنوز آنقدر بالا نيست كه نشود ببينمش...قابل مشاهده ست...عجيب!

خداي من شايد هيچ وقت بزرگ نشود...همين اندازه برايم كافيست...بهتر است...بيشتر حسش مي كنم...در دسترس است...لازم نيست فكرم را پرورش دهم..با همين عقل كوچك هم ميشود دوستش داشت...كوچك است!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 21:38  توسط عسل ازگلی  | 

دوستش دارم،وقتي زبونش براي گفتن جملات ميگيره بيشتر...وقتي همش خوابه بازم بيشتر...وقتي حواسش پرته و نميشه تنها گذاشتش بيشتر خيالم راحته...وقتي حافظه ش ضعيف ميشه خيلي بيشتر خوشحالم...وقتي سسته و نميتونه حتي يه قدم راه بره،دلم براش پر ميكشه...وقتي هيچ چيز براش هيچ تفاوتي نميكنه،بيشتر دوست دارم بغلش كنم...وقتي حوصله نداره حتي حرف بزنه،خواستني تره...

خدايا!شكرت كه هست و حضورش توي خونه احساس ميشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 20:56  توسط عسل ازگلی  | 

نمیدونم تا حالا چند بار با تلفن صحبت کردم...خیلی زیاد...اما هر بار بسته به اینکه با چه کسی و چه زمانی حرف می زنم ،وقتی گوشی رو قطع می کنم احساس متفاوتی دارم.نمی دونم دیگران وقتی مکالمه شون با من تموم میشه خوشحالند یا ناراحت...اما واقعاْ از ته دلم آرزو می کنم که حد اقل حس بدی نداشته باشن. به نظرم خیلی نکته ی مهمیه اینکه کسی فکر نکنه یه وقت حرف زدن با تو،وقتش رو تلف کرده،یا وقتی گوشیو میذاره یه آاآه ه ه بلند بکشه!

یشنهاد میکنم اگه تا حالا به حس بعد از مکالمه ی تلفنیتون دقت نکردین،با اولین تلفن ،امتحان کنید...بد نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:20  توسط عسل ازگلی  | 

نه ،من مال این زندگی نیستم...من هنوز بلد نیستم از تنها غذا خوردن لذت ببرم.من هنوز اگر از گرسنگی بمیرم،بدون هم غذا وارد رستوران نمی شم...من هنوز بلد نیستم مثل دیگران زنذگی کنم.جتی همین الان که توی نت می نویسم،ار نوشتن روی کاغذ بهتر کیف می کنم!من از ورق زدن آلبوم بیشتر از دیدن عکس توی انواع و اقسام دستگاه ها خوشم میاد.چه میشه کرد!؟من باید ۵۰ سال زودتر به دنیا میومدم...من مال زندگی ماشینی نیستم...

ولی اینطوری نمیشه،من باید از اون چیزی که بهش میگیم "زندگی"،لذت ببرم.

من باید تنهایی خرید کردن رو یاد بگیرم،تنها رستوران برم و از گاز زدن ساندویچ،در جالی که کسی روبروم ننشسته ،به انتهای خوشی برسم...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:16  توسط عسل ازگلی  |