نمیدونم تا حالا چند بار با تلفن صحبت کردم...خیلی زیاد...اما هر بار بسته به اینکه با چه کسی و چه زمانی حرف می زنم ،وقتی گوشی رو قطع می کنم احساس متفاوتی دارم.نمی دونم دیگران وقتی مکالمه شون با من تموم میشه خوشحالند یا ناراحت...اما واقعاْ از ته دلم آرزو می کنم که حد اقل حس بدی نداشته باشن. به نظرم خیلی نکته ی مهمیه اینکه کسی فکر نکنه یه وقت حرف زدن با تو،وقتش رو تلف کرده،یا وقتی گوشیو میذاره یه آاآه ه ه بلند بکشه!
یشنهاد میکنم اگه تا حالا به حس بعد از مکالمه ی تلفنیتون دقت نکردین،با اولین تلفن ،امتحان کنید...بد نیست!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:20  توسط عسل ازگلی
|
نه ،من مال این زندگی نیستم...من هنوز بلد نیستم از تنها غذا خوردن لذت ببرم.من هنوز اگر از گرسنگی بمیرم،بدون هم غذا وارد رستوران نمی شم...من هنوز بلد نیستم مثل دیگران زنذگی کنم.جتی همین الان که توی نت می نویسم،ار نوشتن روی کاغذ بهتر کیف می کنم!من از ورق زدن آلبوم بیشتر از دیدن عکس توی انواع و اقسام دستگاه ها خوشم میاد.چه میشه کرد!؟من باید ۵۰ سال زودتر به دنیا میومدم...من مال زندگی ماشینی نیستم...
ولی اینطوری نمیشه،من باید از اون چیزی که بهش میگیم "زندگی"،لذت ببرم.
من باید تنهایی خرید کردن رو یاد بگیرم،تنها رستوران برم و از گاز زدن ساندویچ،در جالی که کسی روبروم ننشسته ،به انتهای خوشی برسم...
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:16  توسط عسل ازگلی
|
اين پست رو براي يكي از همبازيهاي كودكيم مي نويسم كه 2روز پيش ما رو تنها گذاشت...روحش شاد
.
.
هميشه اولين تصويري كه از بچگي ها به ذهنم مي رسه ،تصوير همبازيهامه،كوچيكتر از من يا بزرگتر...بعدش پارك روبروي خونمون و يواشكي بيرون اومدن از خونه توي ظهر تابستون...همه ي اينا همراه با هم...
آلوچه خوردن...دوچرخه بازي...دعواها و آشتي هاي پشت سر هم...ياد آوري قشنگيه به شرط اينكه جاي كسي اين وسط خالي نباشه...حيف...
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:51  توسط عسل ازگلی
|
بهار می شوم شبی
.
.
.
به امید تحویل حااال
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:57  توسط عسل ازگلی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 14:28  توسط عسل ازگلی
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:39  توسط عسل ازگلی
|
فکر می کنی چشات چیه ؟ دو تا بلای معمولی
چه جوریه مگه صدات ؟ یه جور صدای معمولی
فکر می کنی تو چی داری که امثال من ندارن ؟
فقط یه جور ناز و ادا و عشوه های معمولی
وقتی ازت حرف می زنم دیگه نمی لرزه تنم
تو هم یکی مثل همه ، تو آدمای معمولی
اما نه طفلکی اونا ، از خیلی هاشون بدتری
یه عاشق دمدمی و ، یه بی وفای معمولی
اون قدیما یادم میاد گفته بودم چشمات طلاست
نمی شه زیرش بزنم ، یه جور طلای معمولی
بیا فقط یه بار ، فقط یه بار کلاتو قاضی کن
منم مث اونا بودم ؟ اون عاشقای معمولی ؟
هر چی بودم دلت رو زد شعرا و عاشقونه هام
رفتی سراغ کسی با مو و چشای معمولی
من نمی گم آدم باید عاشق چشم و ابرو شه
دردیه که خوب نمی شه با یه دوای معمولی
کاش ولی لایقت باشه اونکه شبات مال اونه
فقط می خوام دعا کنم یه جور دعای معمولی
تو که شبات روز شدن و؛ روزمو رنگ شب زدی
کاش لااقل بچه بودم با اون شبای معمولی
کاش جای موندن توی عشق ، تو مشق شب مونده بودم
تو مشکل سفیدی اون کاغذای معمولی
ما بدجوری بهم زدیم ؛ حسرت به دل موندم هنوز
بیرون بریم با هم یه روز ، حتی یه جای معمولی
راستش می خواستم اولاش نقشی واست بازیکنم
نقش یه دختر خوش بی اعتنای معمولی
دیدی نقاب من چه زود ، افتادو من همون شدم ؟
بازم همون دخترک بی ادعای معمولی
راستی می گم شعرای اون از مال من قشنگتره ؟
چی داره که من ندارم ، یه جور ادای معمولی
فکر می کنم که راه به راه ، بهت می گه دوست داره
منو شکست, نکردنه ، همین کارای معمولی
خوب می دونم من تو دلم برات می مردم ولیکن
زیاد واست جالب نبود این گفتنای معمولی
چه فایده هر چیزی که بود تموم شد و دیگه گذشت
اینم یه نامه کمتر از نوشته های معمولی
نمی دونم تو می خونیش یا که نگاش نمی کنی
به خاطر تازگی ، اون وعده های معمولی
همونا که اول می دن ، به جز تو هیچکس به خدا
یه حرف ساده ی دروغ ، یه بخدای معمولی
اگه که خوندیشم بگو ، این مال یه غریبه بود
یه لطف اگه داری بگو ، یه آشنای معمولی
اما اگه دیدی که نه زیادی اذیت می کنه
بیا سراغ دختری با رویاهای معمولی
منم می بخشمت آخه چاره ای جز این ندارم
مث همیشه قهرا و باز آشتیای معمولی
اگه نخواستی نامه رو ، تو رو خدا پس نفرست
رو عادت همیشگیت ، با اون یه تای معمولی
خواستم یه جور سادگیمو فقط بهت نشون بدم
نامه تمیزه ولی با ، مداد سیای معمولی
من خیلیم بد نبودم ، سعی می کنم بد نباشم
خب بعضی وقتا بد می شم ، از اون بدای معمولی
دیگه مزاحم نمی شم تو کاری با من نداری ؟
تکیه کلام خودته ، این جمله های معمولی
فقط یه چیزی دوس دارم به یه سوال جواب بدی
غیر از تموم پرسشا و سوالای معمولی
پشت چراغ چشم تو گل بفروشم , می خری ؟
بهم نگاه کن به چش یه جور گدای معمولی
چشام ديگه مال تو نيست ، همون چشای معمولی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:29  توسط عسل ازگلی
|
کاش قبل از هر کاری فکر می کردیم،قبل از سلام کردن...قبل از دوستی...قبل از خداحافظی...نمیدونم اما همیشه توی فکر کردن کم میارم.کاش حتما" لازم نبود با کسی همراه بشیم...کاش فقط خودمون بودیم و خودمون!خیلی سخته که بفهمی داری حماقت میکنی و سخت تر از اون اینه که ببینی دیگران دارن از حماقتت استفاده می کنن...
چرندو پرندی بیش نیت...این پستو جدی نگیرید
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:44  توسط عسل ازگلی
|
دیروز توی کتاب فروشی یه کتاب قدیمیو دیدم که استاد اخلاق دانشگاهمون تدریسش می کرد، اون موقع من اصلاْ جدیش نگرفتم،اسمش"هفت عادت مردمان موثر" بود...خلاصه کتابو خریدم و تا امروز تمومش کردم،توی مترو و تاکسی از دستم نمی افتاد!!!خیلی برام جالب بود،نمیدونم چرا اون موقع حالیم نبود،اما مهم ترین حرفش که می خوام اینجا ثبتش کنم تا یادم نره این بود :"همیشه باید برای زندگی خودمون یه سری ارزش داشته باشیم که به هیچ قیمتی ازشون نگذریم" . شاید خیلی تکراری به نظر بیاد ولی برای من واقعاْ یه تلنگر لازم بود...
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 20:1  توسط عسل ازگلی
|
توکل یعنی از سر راه "او" کنار رفتن...
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 12:15  توسط عسل ازگلی
|